
سـلام از این کـه این وبلاگ رو بـرای گذران وقـت انـتـخاب کردید ممـنونم ، لطفا در نظر سنجی ما شرکت کنید ، من خـوشـحال میشم که از نظـرات شـمـا اسـتفاده کنم ، در ضـمن کپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع کاملا مجاز می باشد.
بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دوستان از اونجایی که
محیط مجازی رو غم و قصه پر کرده و لبخند هامون در سطح یک لطیفه ی مسخره خلاصه شده
ازتون می خوام برای خودتون هم که شده یک محیط بی سر و صدا دست و پا کنید کمی
صبر کنید تا آهنگ این وبلاگ شروع به پخش شدن بکنه ، بعد جملات پایین رو با
احساس روی لبتون بخونید.
با تشکر : پویا ف عدل
تو رو قسم میدم یه لحظه همه چیز رو بزار کنار و به حرف من گوش کن ... می دونم زندگی پر از درد و غصه شده ، می دونم درونت پره از حس تنهایی و اندوه ، می دونم شادی رو به کلی فراموش کردی و حتی به یاد آوردنش برات غیر ممکن شده ولی خواهش می کنم حتی شده برای یک مدت کوتاه خودت رو بسپار به من ... همینجوری که به این آهنگ گوش میدی غصه هاتو بریز بیرون و واسه یه مدت کوتاه خالی شو ... خالی از هر زشتی ، خالی از هر نا پاکی و خالی از حس های بدی که همیشه دنبالت هستن ... برای یک بار هم که شده بهشون فکر نکن ، بزار برن ، بزار دور بشن ، بزار فرار کنن ... شاید کار آسونی نباشه ولی تو می تونی ، من مطمعنم که تو می تونی ... هر چقدر که سخته تو تلاشت رو بیشتر کن
دریا رو تصور کن ، آبی و زلال ، دریایی که انتها نداره ، ابر ها رو بالاش ببین که مثل پنبه چروک خوردن و خط های نوری رو تصور کن که از بین ابر ، صاف و درخشان میان پایین و می خورن به کف پر تلاطم دریا ... گرمای خورشید رو روی صورتت احساس کن ، چه لذت بخش و چه رویایی ... نسیم موهاتو رو آروم نوازش می کنه ، چه قدر عاشقانه ... مخلوطی از آب و ماسه بین انگشتای پات ورجه وجورجه می کنه ، چقدر کودکانه ... هیچ کس اینجا نیست ، تو هستی و طبیعت ناب و این موسیقی آرامش بخش و زیبا ، شاید بهتر باشه چند ثانیه فقط ببینیشون
نمی دونم تو هم این حس رو داری یا نه ولی من که می خوام این وضعیت تا ابد ادامه پیدا کنه ... حالا وقتشه که یه قدمی برداری ، می دونم که آماده ای ، باید باشی ، باید هر چی حس بده رو بریزی دور ... غم ، اندوه ، یاس ، نفرت ، ترس ، خشم ، عذاب ، شرم یا هر چیز دیگه ای که مدتیه داره آزارت میده ... شاید خیلی وقته که می خوای این کار رو بکنی ولی نمی تونی ، شاید راهش رو بلد نیستی یا شاید از امتحان کردنش می ترسی نمی دونم ولی الان تو در بهترین مکان و بهترین زمان قرار گرفتی ، چرا همین الان این کار رو نمی کنی ؟
گریه کن ، آره گریه کن اونم درست و حسابی البته آروم و بی صدا ، قرار نیست کسی چیزی بفهمه ، همینطوری که داری این دریای بی کران و این وصعت لا یتنهاهی رو می بینی گریه کن ، همین الان که گرمای خورشید روی صورتت و نسیم عاشق توی موهات هست گریه کن ، بزار سبک بشی ، بزار خالی بشی ... این حس خودت رو بفهم و باهاش همراه شو ، نزار اشک هات هرز برن ، با هر قطره ی اشکت یک حس بد ، یه خاطره ی بد و حتی یه صفت بد رو دور بریز ، خودت رو دور بریز ، اون قسمتی از خودت که پر از نفرت شده ، پر از خشم و ترس و اندوه شده ... بدی ها رو با اشک هات قسل بده ، اجازه بده شسته بشن ، پاک شن و دود شن و خداحافظ
اشک هاتو با دستت پاک نکن ، بزار همینجوری سر بخورن و پایین برن ، ببین سرنوشت اونها رو کجا می بره ، ببین راه اونها چه شکیه ، سختی ها و موانع اونها چیه ؟ ببین که آهسته و آروم سر راهشون هر چی ناپاکی هست رو جارو می کنن ... ... ... صبر کن تا اشک هات تموم بشه ، نمی خوای که چیزی جا بمونه ، می خوای ؟
هی دیگه وقتشه یه نفس عمیق بکشی ، می بینی؟ هنوز خورشید همونجاست ، هنوز از بین این همه ابر به دریا می رسه ، هنوز روی صورتت می تابه و هنوز گرم گرمه ... داره میگه هنوز امید هست ، هنوز هم چیزی به اسم شادی تو این دنیا وجود داره ، هنوز میشه رویا های عالی دید ، هنوز هم ، میشه لبخند زد
چرا وایستادی ؟ بدو ، آره بدو کجا بهتر از کنار یه دریای بی کران ، در حضور خورشید و نسیم ، چه وقت بهتر از حالا که پاهات تا مچ توی ماسه فرو رفته ... بکن و جدا شو ، بدو ... پرواز کن ، پر بزن و با این که کف پات هنوز داره ماسه ها رو لمس می کنه توی اوج باش ، با تمام سرعت بدو و با دینا گرم و صمیمی باش همونجوری خورشید یادت داد ، آزادانه پر بکش همون شکلی که نسیم پرواز می کرد ، روحت رو وصعت بده درست مثل دریا ، تغییر رو راحت بپزیر مانند ابرهای با نمک اسفنجی شکل ، و عاشق باش ، همونطوری که فقط و فقط خودت می دونی ... بدو ، فقط بدو و تو فکر هیچ چیز نباش ... یادت نره خورشید چی می گفت ... هنوز هم میشه لبخند زد.
پویا ف عدل هستم و امروز فقط
یه چیز می خوام بگم : شادی رو فراموش نکن
کورونوس آلت اخته شده اورانوس را به دریا انداخت. هنگامی که کورونوس بعد از پدرش به سلطنت خدایان رسید حاضر به آزاد کردن غیر تایتان ها (غول های یک چشم و غول های صد دست که در مجموع 6 نفر بودند) از تاتاروس نشد.
اورانوس و گایا یعنی مادر و پدر کورونوس پیش بینی کردند که خوداو هم توسط فرزندش سرنگون میشود. به همین دلیل زمانی که کورونوس با رئا خواهرش ازدواج کرد و حاصل این ازدواج به ترتیب هستیا ، دمتر ، پوزیدون ، هرا ، هادس و زئوس بودند. کورونوس برای اینکه پیش بینی والدینش به حقیقت نپیوندد هر کدام از بچههای خود را هنگام تولد میبلعید.
داستان نجات یافتن زئوس را در ادامه ی مطلب بخوانید
ادامه مطلب
طبقه بندی: اساطیر یونان،
سلام مجدد ... امروز بعد از سه پست جالب از ابتدا آفرینش افسانه های یونانی قصد دارم خلاصه ای را از آن چه در گذشته آمده را اینجا بگویم تا در امر تفهیم ، تسهیل حاصل شود ( دمم گرم با این لغات عربی و بیگانه ای که پشت سر هم ردیف می کنم )
در ابتدای آفرینش خلاء یا خائوس به وجود آمد ( یا در واقع به وجود نیامد ، خودم هم درست نفهمیدم چی به چی بود آخر ) از خائوس زمین یا گایا بوجود آمد بعد به ترتیب تارتاروس که دنیای زیرین است و اروس یا شهوت از خلاء به وجود آمدند. دیگر خدایان به وجود آمده از خائوس عبارتند از تاریکی یا اربوس و شب . اما از ازدواج آنها هامرا یا روز و روشنایی متولد شد. از زمین یا همان گایا سه خدا متولد شدند: آسمان یا اورانوس ، دریا یا پونتوس و کوهها یا اورئا ( که در پست های قبل به آن اشاره ای نشد )
آسمان هر شب با زمین (گایا و اورانوس) هم آغوشی میکرد. ای هم آغوشی در اربوس شکل می گرفت و خود نمادی از اروس بود. از این هم آغوشی ۱۲ تایتان بوجود آمدند جز آنها سه غول یک چشم و سه غول صددست نیز حاصل شدند که اینان در واقع نسل اول خدایان بودند.
اورانوس که در واقع پدر این ۱۲ تایتان و غول ها بود از ایشان تنفر داشت چرا که فکر می کرد آنها در صدد بر اندازی حکومت وی هستند .به همین جهت آنان را در تارتاروس یعنی دنیای زیرین زندانی کرد. این عمل باعث خشم مادر تیتانها یعنی زمین یا همان گایا شد و از تیتانها خواست انتقامشان را از اورانوس یا آسمان بگیرند. تنها کورونوس که کوچکترین تایتان بود حاضر به انجام این کار شد. در نتیجه گایا به او داسی آهنی داد تا اورانوس را اخته نماید و قدرت باروری را از او بگیرد تا به دنبال آن تمامی قدرت های هستی از چنگ این نامیرای قدرتمند خارج شود. در هنگام شب اورانوس که برای نزدیکی با گایا می آمد توسط کورونوس اخته شد.
انتقال قدرت اورانوس به کرنوس را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
طبقه بندی: اساطیر یونان،
اورانوس ، در اساطیر یونان خدای متناظر با
آسمان است. در واقع اورانوس خود آسمانهاست. او که هم فرزند و هم همسر گایا ( زمین ) به حساب می آمد صاحب دوازده فرزند شد که به تایتان ها شهرت یافتند. شش تای آنها مونث و شش تای دیگر مذکر بودند. گرچه او از گایا که هم مادر و هم همسرش بود صاحب فرزندان غیر تایتان هم شد ولی تمام فرزندان
خود ( اعم از تایتان و غیر تایتان) را در دنیای زیرین یا همان تارتاروس (جهنم) زندانی کرد ( همانطور که قبلا گفته شد تارتاروس هم از دل خلاء یا همان خائوس زاده شد ) اورانوس گمان می کرد این فرزندان قصد گرفتن قدرت وی را دارند در حالی که همین زندانی
کردن آنها باعث ایجاد نفرت در دل آنان می گشت. این امر باعث ناراحتی گایا شد. او از پسرانش خواست که با اورانوس
مقابله کنند. تنها کرونوس یکی از فرزندان تایتان او این خواسته او را اجابت کرد.
سپس گایا داسی عظیم از سنگ ساخت و به او داد. البته گایا میدانست که از این داس
برای آزار خودش استفاده خواهند کرد (با داس محصولات زمین را جمع آوری میکنند
و گایا خود ، زمین است) ولی برای آزادی فرزندانش اعم از تایتان
ها سیکلوپ ها ( غول های یک چشم ) و هکاتونکیر ها ( موجودات صد
دستی ) این کار را انجام داد. سپس کرونوس کمین کرد و هنگامی که اورانوس برای همخوابگی نزد گایا آمد
با ضربهای بیضههای او را قطع نمود و به دریا انداخت. از خونی که بر زمین
ریخت الهههای انتقام به وجود آمدند. بعضی میگویند که هنگامی که بیضه های
اورانوس به دریا افتاد از کفی که ایجاد کرد آفریدوته به وجود آمد ( احتمال آن
که آفرودیته این گونه به وجود آمده باشد بسیار کم است چون او یکی از
دختران زئوس بود ) . در آخرین لحظات اورانوس پیش بینی کرد که همین اتّفاق
برای کرونوس هم خواهد افتاد. به هر حال اورانوس یک خدا بود و نمی توانست کشته شود پس کرنوس بهترین
راه را برای صلب قدرت پدرش انتخاب کرد و بعد از وی خود قدرت مطلق دنیا شد. برای دنبال کردن ادامه ی داستان از لینک زیر استفاده کنید :
طبقه بندی: اساطیر یونان،
گایا ( Gaia) در اسطورههای یونان ، ایزدبانوی زمین یا همان خود زمین است.
او نتنها اولین الهههای زمین است بلکه طبق بسیاری از روایات او اولین موجودی بود که از دل خائوس ( خلاء ) به وجود آمد ، به طوری که میگویند او زادهٔ خائوس ( Chaos ) است. گایا در واقع خود زمین است و همیشه هر جا سخن از طبیعت به میان می آید به نحوی گایا در نظر گرفته می شود. همیشه از طبیعت به عنوان جنس مونث یاد می شود و شبه جمله ی مادر طبیعت رایج است و هیچ گاه ندیده ایم که پدر طبیعت را جایگزین آن کنند. شاید به دلیل جنس لطیف و فریبنده ی طبیعت چنین تصوراتی به وجود آمده اند.
گایا به خودی خود اورانوس یا همان آسمان ها را به دنیا آورد ( به وجود آورد ) و سپس وی را به عنوان همسر خود برگزید. فرزندان آن دو شامل تایتانها بودند ، ۶ پسر و ۶ دختر که بعدا به آنها خواهیم پرداخت. گایا اولین نسل از سایکلاپسها ( غول های یک چشم ) را نیز به وجود آورد که با نام هکاتونچیرس "Hecatonchires" نیز شناخته میشوند . او مادر طبیعت بود ، خود زمین بود و اولین موجود دنیای هستی. گفته می شود که او قدرتمند ترین خدای هستی بود اما هیچ گاه از قدرت خود سوء استفاده نکرد. او هیچ گاه بر مسند قدرت ننشست که البته این سرشت طبیعت است. همیشه یار و یاور تهی دستان و مظلومان بود. البته او
نقش بسزایی در انتقال قدرت به زئوس نیز داشت که آن هم باشد برای بعد
در پست بعد با پسر و همسر گایا "اورانوس" بیشتر آشنا خواهیم شد و تولد تایتان ها را برسی خواهیم کرد .... پس با من همراه باشید.
برای دنبال کردن ادامه ی داستان می توانید از لینک زیر استفاده کنید :
roopooka.mihanblog.com/post/434
طبقه بندی: اساطیر یونان،
ادامه مطلب
طبقه بندی: اساطیر یونان،
سلام به همه ی شما عزیزان ... قبل از این که بخوام به معرفی وبلاگ جدیدم بپردازم می خوام راجع به گذشته ی دنیای مجازی خودم چیز هایی بنویسم که خواندنش خالی از لطف نیست.
من در بهار سال 1387 با دنیای اینتر نت آشنا شدم تا ماه ها کارم فقط چرخین توی اینترنت و گرفتن عکس از اون و از این جور کار ها بود تا اینکه توی یک وبلاگ به یه پستی بر خوردم که دنیای مجازی منو متحول کرد. اون پست نوشته بود به یک همکار نویسنده نیازمندیم و بعد کلی توضیحات راجع به اون داده بود. من هم نوشتم که چهار ساله اینور و اونور مینیویسم ( به دروغ ) و شروع به نوشتن کرد. همونطور که حدس میزنید آنقدر بی تجربه بودم که ظرف دو هفته پرتم کردن بیرون . بعد تصمیم گرفتم که خودم وبلاگ بسازم و با تحقیقاتی که کردم دیدم بلگفا برای شروع خیلی مناسبه . اولین وبلاگم www.artrey.blogfa.com بود و دو سه ماهی توی تابستون 87 توی وبلاگ بودم بود و تجارب اولیه رو کسب کردم. سال تحصیلی که شروع شد داستان وبلاگم رو با یکی از دوستام به اسم روزبه مطرح کردم و او به من پیشنهاد داد که با هم یک وبلاگ جدید بزنیم من من هم یک وبلاگ با سم www.RandP.blogfa.com ساختم که R حرف اول روزبه بود و P حرف اول اسم من یعنی پویا بود یک ماهی توش بودیم تا فهمیدیم از اسمش خوشمون نمیاد. وبلاگو واگذار کردیم به دو تا دیگه که هنوزم فعالن و خودمون یه وبلاگ دیگه با اسم. www.RooPoo.Blogfa.com ساختیم و باز هم یک ماهی توش بودیم تا دوستمون کمال از ما خواست تا اون هم توی وبلاگ ما بنویسه و این شد که در اواخر آذر ماه سال 87 ما وبلاگ www.RooPooKa.blogfa.com رو ساختیم و تا فروردین سال بعد اونجا بودیم که من سرور میهنبلاگ رو شناختم و وبلاگ www.artery.mihanblog.com رو ساختم که البته هنوز هم بازه. من از بچه ها خواستم تا وبلاگ رو به سرور میهن بلاگ منتقل کنیم ولی روزبه که گفت نه و کمال هم کلا ما رو بیخیال شد و وبلاگ ها رو ول کرد. ولی من از رو نرفتم و اسم وبلاگ رو اینا تو میهنبلاگ کپی کردم و این وبلاگ همون وبلاگی هست که من اون وقت ساختم و همیشه منتظر بقیه ی بچه ها بودم که بیان ولی هیچ کدوم نیومدن و منو ول کردن. البته توی دنیای مجازی ولم کردن. ما هنوز هم دوست ها ی خوبی واسه همدیگه هستیم. این وبلاگ تا بعداز امتحان های نهایی سال سوم دبیرستانم که خرداد 88 بود همینطوری افتاده بود. بعد از اون همینطوری واسه خودم هر چی می خواستم می زاشتم توش و حوصلم ازش سر می رفت. راستش یه روز خواستم وبلاگ رو ببندم که به یاد روز های اول وبگردی افتادم که توی وبلاگ آگهی داده بودند که به یک نفر وبلاگ نویس نیاز دارند و من هم همینکار رو کردم و خیلی زود دختری به اسم مهدیه که من هیچ وقت حتی عکسش رو هم ندیدم به من جواب داد و شروع به کار کرد و بعد یهو غیبش زد. من اکانتشو پاک نکردم و شش ماهی رو بدون اون سر کردم تا اینکه دوباره سرو کلش پیدا شد و شروع به کار کردو بعد رضا هم به من اضافه شد که از آشنایان من بود و البته خیلی زود جدا شد و مهدیه هم وبلاگ خودشو زد و رفت و باز هم من تنها شدم و همینطوری تنها هستم. دوستانی دارم که بهم سر میزنند وبا خودم خوشم . البته این تنهایی در دنیای مجازی رو یه جوری حل کردم. درست مثل همون روز های اول پیشنهاد نویسندگی توی وبلاگ www.sms1985.blogfa.com بهم شد و من هم رد نکردم و اونجا با تعداد زیادی از نویسنده ها کار می کردم تا اینکه یکی یکی فعالیت توی وبلاگ ر کنار گذاشتیم و دوباره تنهایی سراغم اومد. نا گفته نمونه که چند ماهی هم توی یه وبلاگ سکسی فعالیت داشتم ولی بعد از بسته شدنش دیگه سمت این جور کار ها نرفتم.
اویل مهر ماه سال 91 تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ رو ببندم و اینجار یک ایمیل از کمال ( دوست قدیمی من که Ka در آخر اسم این سایت به افتخار اونه ) به دستم رسید. کمال شماره ی تلفن خودش رو برام گذاشته بود و ازم خواسته بود باهاش تماس بگیرم و وقتی این اتفاق افتاد به من گفت : پرچمت بالا داداش وبلاگ رو هنوز سر پا نگه داشتی ... این شد که من تمامی مطالب وبلاگ رو حذف کردم تا با شروع سال 91 به فعالیت جدی تری بپردازم.
طبقه بندی: پویا ف عدل،

طبقه بندی: متفرقه،
طبقه بندی: لبریخته ها،
وانـگـهـی دزدیـده در مـا مـی نـگـر ، گـفـتـم به چشم
گـفـت اگـر یـابـی نـشـان پـای مـا بر خـاک راه
بـرفـشـان آنـجـا به دامـن ها گوهر ، گـفـتم به چشم
گـفـت اگـر سـر در بیابان غـمـی خواهـی نهاد
تـشـنـگـان را مـژده ای از ما بـبـر ، گـفـتـم بـه چشـم
گـفـت اگـر گردد لبت خشـک از دم سـوزان ما
باز می سازش چو شمع از دیده تر ، گفتم به چشـم
گــفــت پــا گـر در بـیـابـان غـم عشـقی نـهـی
خار آن ره را چو گل می زن به سر ، گفتم به چشـم
گفت اگر خواهی که بگشایی نظر بر روی ما
از جـهـان بایـد کـه بربندی نظـر ، گـفـتـم بـه چـشـم
گفت از دیده مکن زین گونه بیرون طفل اشک
تـا نـگـردد راز مـا را پـرده در ، گــفـتـم بـه چــشــم
گــفــت با چـشـمـت بـگـو بـهـر نـثـار مـقـدمـم
سـازد آمـاده بسـی لـعـل و گوهر ، گـفتم به چشم
گـفـت تـیـرم را کجا جا می دهی؟گفتم به دل
گـفـت روشـنـتـر ز دل جـای دگـر ، گـفـتـم به چشم
طبقه بندی: لبریخته ها،
برای آنکه روح مرا آزرد ... بخشایش
و برای خویشتن خویش ... آگاهی و عشق
از درگاهت آرزو دارم
طبقه بندی: لبریخته ها،